آیا خدا شناختن ممکن است؟
مدتیست وجدانِ مرا سؤالی پیچیده است که چندی پیش جناب مهدیزادۀ کابلی، ناشر دانشنامۀ آریانا در صفحۀ فیس بوکش گذاشته بود و آن این که آیا شناخت خدا ممکن است؟
هر گاه که از بنده چنین پرسش در میان می آید، در درون من چیزی خطاب به ضمیرم نهیب می زند که مرا به شناخت خداوند چه کار است؟ زیرا نمی دانم خدای چه کسی را جستجو می کنم.
به این دلیل که اگر من خودم را بشناسم، خدای من با هنگامی که خودم را نمی شناسم، فرق دارد. خدای من، اگر خود را جسم بدانم و هر روز برای نمایش و پرورش جسم مشغول باشم، خدایی است که جسم زیبایی دارد و ذوقش با ذوق من، که پرورش و نمایشِ جسم، محرک ذوق و نیازم می باشد، یکسان است و لذا این خدای کوچکی می شود که تنها یک فردِ درست در مخلوقاتش دارد که «من» هستم.
من نوشتم: «آدمی نیاز به شناخت خود دارد و نه شناخت خداوند، ولی خداوند نیازی بدان که ما اورا بشناسیم هرگز نخواهد داشت . . . . »
زیرا هدف خلقت نیز شاید همین است که ما بدانیم چرا به دنیا آمده ایم و ذوق و نیاز خود را برای آن منظور انتخاب نماییم. تا آدم خود را نشناسد، نمی داند خدا در ذات خود چه چیزی است و چه چیزی را به چه منظوری خلق نموده است؟
و شناخت خدا از آن جهت ممکن نیست، که تا کنون کسی ادعای شناختن خدا را به عمل نیاورده است و بدون شناختن خود، آدم راهی برای آن شناخت نمی یابد. ولی اگر آدمی خودش را شناخت، در هر پدیدۀ خلقت، حکمت خدا را درک می کند. و اگر ما از راه تفکر به خواص پیچیدۀ وجود خود در این جسم آشنا شویم و ظرافت های محیر العقول سازمان وجود را احساس نماییم، توانمندی انسان را خواهیم دانست و بی شبه آن گاه خدای ما خدایی خواهد بود که به دلیلِ قانون و نیروی آفرینش بی عیب او، در کایناتش هر احتمال ممکن است، احتمالات (ممکنات) در آن خلقت نیز بی قیاس است و در آن میان، موجودیتِ کسی و یا چیز ظریف و پرخاصیتی چون هر انسان و حیات دیگر در کایناتی (یونیورس) چنان بزرگ و کهکشان ها و آفتاب و ستاره هایی که ملیاردها به توانِ ملیارد اند، جز با دخالتِ هوشی بی خطا و نظامی بی انتها و انقطاع، اتفاقی برابر یک در میانِ لایتناهی است. آن گاه هم من معجزه ای می شوم و هم در قیاسم از خدا، فرقی میان زمین و کیهان به ظهور می رسد.
و کافی است بدانیم، دانش امروز بشر در بیالوژی، فیزیک (عضوی و اتمی) فیزیک کیهانی، نورولوژی و سایر، درک تازه ای از اتوم و خلا در دست دارند، و هم شناختِ کاملاً جدیدی از حیات (نباتی، حیوانی) و انرژی حاصل کرده است. شناخت بیالوژی در مورد انسان، تازه به نزدیکی آن تعبیر قرآن در مورد انسان رسیده است، که تعلیم می دهد یک آدم به تنهایی یک عالم است.دانشمندان اخیراً از سوی دایرۀ بیالوژی اعلام کرده اند که جسمِ هر انسان متشکل از 50 تا 57 تریلیون سلول زنده است که هر کدام دارای هوش و نظام زندگی جداگانه اند و همه با هم، نظام مشترکی را به پیش می برند که یک فرد انسان شمرده می شود و همان موجودات، نسل به دنبال نسل ها، که هر چند هفته تعویض نیز می شوند، حیات من و شما را ممکن می سازند.
دانش همچنان در رشتۀ نورولوژی به این شناخت رسیده است که نظام عصبی انسان با نیروی الکترو مقناطیس فعالیت می کند و امواج تفکر ما توانایی رسیدن تا انتهای کیهان را دارد. بر مبنای این شناخت، اعلام شده است که حتی تفکر خاموش ما، امواج مقناطیسی ای را به وجود می آورند، که یکسان به سراسر کیهان می تواند رسید و بر آن اثر می تواند گذاشت.
دانشِ امروز به تعبیرات کهنه ای که غارتگران در زیرِ زبانِ طماع، حریصِ و مکارِ اقلیتِ مفت خوار در سلسله مراتب حاکمیت مذاهب مادی جاری می کنند، و باطل را به جای حقیقتِ آیاتِ آسمانی به خورد مومنانِ دل پاک می دهند، جایی باقی می گذارد؟ اگر انسان خودش را با چنان توانمندی و شگفتی بشناسد، مگر خدا و قانونش را در همه چیز و همه جا نمی بیند؟ و آنگاه در میان خالق و مخلوقش درزی می توان یافت که فساد و بی عدالتی از او سر بزند و واعظ و مفتی ای در آن بگنجد؟ و اکنون باید دانست چرا در ارشادات اصولی ایمان داران گفته شده است به جستجوی دانش تا چین بروید و تا دمِ مرگ دست از آن برنکشید؟
دلیلِ بسیار مناسبی برای دانستن و جستجو کردن، آن است که ما را به خود ما، به ذات و فطرتِ ما آشنا می سازد حرصِ مادی را در آدمی می کُشد و این حتی ربطی به دین ندارد؛ اگر آدم اول معرفت و ایمان به خلقت خود بیابد، بی شبه خود و زندگی اش را و دین و حقیقت دین را بهتر می داند و راهی را که با چنان شناخت می رسد، درست می شناسد و در آن استوار می رود؛ در حالی که تنها یک خدا دارد که خالقِ حکیم و شگفت آفرینِ «منِ» اوست و جهانی که برای او آفریده است تا با آن به اصلش برسد و دایرۀ خلقتش را وصل نماید.
مگر نه این است که طبقۀ حاکمه در رهبری مذاهب، خرسند نیستند تا انسان به چنین شناخت برسد و از موعظۀ او بی نیاز شود؟ زیرا به جای اصرار واعظان برای تشویق و ترغیب خود شناسی، جویندگان را به جستجویی وامی دارند که به جایی نمی رسد و دانش بشر تا کنون تنها بدان حد توانایی رسیدن دارد که به نادانی اش اعتراف نماید. برعکس امکان شناخت هر انسان از خود، بدون واعظ و مکتب نیز ممکن است و کسی که خود را شناخت، حتماً به خدایی که در دل او نافذ می گردد، تقرب می یابد. در صفحۀ فیس بوک جناب مهدیزاده نیز از قول دوستان، که از عرفا و حکمای قدیم و جدید روایت شده بود، ناتوانی انسان از شناختِ ذات خداوند، با درک کنونی اش ناممکن شناخته شده بود و تردیدی نیست که مراحل شناخت نیز چنین حکمی دارند.
گناه است اگر تصور شود دانش کار خواص است و عوام تنها باید به آبادی زندگی مادی بپردازند که معراج حیات است و بدین جهت، آباد ساختن اگر همه مراد آدمی قرار گیرد، نیز فرصتی برای آموختن نمی گذارد. و این تدبیر را نظام جهانداری برای بی خبر گذاردن خلق الله نیز خوب آراسته است و حتی دانش آموز ما را در مدارس به اجزای بی اهمیت و بی ربط دانش مشغول ساخته اند تا به معرفت، که اصلِ دانش است نرسند. معرفت با مدرسه و مذهب میسر نمی شود؛ معرفت با تفکر و اندیشه ای ممکن است که از نهاد برخاسته و با چشمِ دل، و درکِ فطرت حاصل هر آدمیزادۀ متفکر می گردد. به نظر داعی شرط اول معرفت، ترک اندیشه از روی عقل است که ما را مشتاقِ ساختن و آبادی می کند و با چنان ذوق ما را به غلامی متاع می کشد و عذاب روحی می آفریند. برای معرفت باید از دیدۀ دل دید که به چشم و حواس احتیاج ندارد و هر وزنی را بی نیازِ ترازو می شناسد. باید عقل را که اکنون در مقام اربابِ ماست، تنها غلامِ مفیدی دانست و اختیارِ آن را در دست دل و فطرت نهاد و این دو هرگز به اشتباه نخواهند رفت. شناخت از خود، انسان را بدان بی نیازی و «نی نیازی» می رساند که همواره هدفِ پیام و تعلیم پیامبران بوده است.